... پس وای بر ما مسلمانها
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩  

به نام خدا

دوستان سلام

ما بازم اومدیم و یه مطلب جدید.

شاید تا الان (یا به قول یکی از دوستان الون) از خودتون پرسیده باشید که چرا یه همچین عنوانی برای مطلب این دفعه انتخاب کردم.

بامن حرف نزننه نه نه خودتونو اصلا خسته نکنید، خودم الان بهتون میگم.راستشو بخواهید از امروز میخوام یکسری خاطرات یه جاسوس انگلیسی رو براتون بنویسم که ماموریت داشت که در ممالک اسلامی نفوذ کنه و برای این نفوذ وایجاد تفرقه بین مسلمو نا دست به هر کاری میزنه وتن به هر کاری میده تا بتونه به نتیجه برسه.

من خودم از این داستان چند نتیجه گرفتم واز شما عزیزانم انتظار دارم که این پستها رو تا آخر بخونید و مطالب رو تا آخر دنبال کنید نتیجه هایی که گرفتید برای ما بنوسید که ما هم یه چیز جدید تر یاد بگیرم.

در ضمن بیشتر دوست دارم اونایی بخو نند که خیلی سینه چاک آمریکا و انگلیسند و فکر میکنند که با اوومدن اونا تمام مشکلات ما حل میشه.بازنده

ولی خدا وکیلی تا آخرش بخونیدا:

                                                      مزدوران انگلیس

 


خاطرات همفر جاسوس انگلیس1

از دیر باز ،دولت بریتانیای کبیر،پیرامون نگهداری امپراطوری پهناور وبزرگ خود می اندیشید ،همانگونه که امروز هست،یعنی:خورشید در دریاهای مشرق زمین ،تحت سلطه این حکومت طلوع میکند ودر دریاهای مغرب زمین تحت سلطه آن غروب مینماید.ولی کشور ما در مقایسه با مستعمرات بسیار ما که هم اکنون بر آنها ،سیطره داریم،کوچک بود.

درست است که ما بر بخشهای بزرگی از این سرزمینها به سبب اینکه هنوز در دست اهالی آن اداره میشد ،به تسلط کامل نایل نیامده بودیم اما سیاست ما درآن کشور ها سیاستی پیروز وفعال وحکومت آنها به دست ما در شرف سقوط بود . از این رو ،بر ما لازم بود تا در دو مرحله بیا ندیشیم:

1.برای ابقای تسلط بر سرزمینهایی که عملا تحت سیطره ما بود.(به اصطلاح علم اقتصاد،برای ابقای سرمایه).

2.برای ضمیمه نمودن سرزمینهایی که هنوز تحت سلطه ما در نیامده بود ،به سرزمینهای تحت سیطره ،(به اصطلاح برای توسعه دارایی)

وزارت مستعمرات برای هر قسم از این سرزمینها،به جهت مطالعه و بررسی این ماموریت مهم  گروههایی را اختصاص داد.خوشبختانه من ازروزی که در این وزارتخانه وارد شدم،مورد اعتماد واطمینان وزیر قرار گرفتم ومسئولیت شرکت هند شرقی به من واگذار شد ،ماموریت این شرکت هم به ظاهر کاری جز بازرگانی نبودولی در واقع هدفش اتخاذ راههایی برای تحت سلطه در آوردن هند وسرزمینهای دور دست شبه قاره هند بود.

حکومت انگلیس ،از آن رو که اقوام ونژادهای مختلف با ادیان گوناگون وزبانهای متفاوت وخواسته ها ومصالح پراکنده در هند ،زندگی میکردند نسبت به این کشور خیالی راحت ومطمئن داشت ،همان گونه که نسبت به کشور چین از لحاظ غلبه آیین بودا و کنفوسیوس بر این بلاد ،نگرانی نداشت.

بریتانیا از قیام صاحبان آیین هندو چین نگران نبود،زیرا آیین بودا وکنفوسیوس ،دیگر رمقی نداشت وتنها به جنبه های روحانی می اندیشید وبه ظواهر مادی زندگی بی توجه بود ،پس خوفی از قیام آن دو نبود،به همین جهت بعید بود که روزی مردم این دو سرزمین پهناور را شور واحساس وطن پرستی به هیجان آورد  وبرای همین ،حکومت بریتانیای کبیر ،کمترین نگرانی  را از این دو منطقه ،به دل راه نمی داد.

آری ،ما از امکان تحول در آینده غافل نبودیم به همین جهت ،برنامه های دراز مدت داشتیم تا تفرقه ،جهل ،فقر واحیانا بیماری را در این بلاد گسترش دهیم وبرای ما دشوار نبود که خواسته های خود را در زیر پوشش خواسته های اهالی این سرزمینها پنهان وپوشیده داریم بطوری که ظاهری فریبنده وجذاب ودر عین حال باطنی متین واستوار داشته باشید تا هم ما به مقصود خود رسیده باشیم وهم آنها ما را خیر خواه خود گمان کرده باشند وبا ما به ستیزه وخصومت بر نخاسته باشند وما مثل بودائی قدیمی را که می گوید :((تلاش کن که بیمار دارویش را دوست داشته باشد ،اگر چه تلخ باشد))دقیقا به کار می بستیم.

اما آنچه خاطر مارا نگران می کرد ،کشورهای اسلامی بود،زیرا ما گرجه با آن مرد بیمار (امپراطوری عثمانی )قرار دادهایی بسته بودیم که هم آنها به نفع ما بود وبنا بر پیش بینیهای کارشناسان وزارت مستعمرات ،امپراطوری بیمار عثمانی،در مدتی کمتر از یک قرن ،آخرین نفسهای خودرا خواهد کشید ،همچنین قراردادهایی پنهانی و محرمانه با دولت ایران داشتیم ودر ایران وعثمانی ،جاسوسان ومزدوران خود را جای داده بودیم و رشوه وفساد اداری وسرگرمی پادشاهان با زنان زیبا ،کالبد این دو کشور را متلاشی کرده بود؛ولی در عین حال ما باز هم بنا به عللی امید واطمینانی به نتایج سیاستها ی خود نداشتیم که مهمترین آن علل عبارتند از:

1.نفوذ نیرومند اسلام در دل مسلمانان ،زیرا هر فرد مسلمان عمیقا به اسلام معتقد وپایبند است،بطوری که مسلمانان عادی ،ایمانشان به اسلام همانند ایمان کشیشان به  مسیحیت است و همانگونه که رهبران مذهبی مسیحیت در راه دینشان ،از سر جان می گذرند و مسیحیت را بر همه چیز تر جیح میدهند ،عوام مسلمانان هم فدائی دین اسلامند و اسلام را بر همه چیز بر میگزینند واختیار مینمایند.

ومسلمانان شیعه ،در ایران برای منافع ما خطر ناکترند چرا که ایشان مسیحیان را کافر ونجس میدانند.پس شخص مسیحی ،در نزد مسلمانان شیعه ،به منزله نجاست گندیده ایست که دست اورا آلوده کرده باشد واو هر آن ،در صدد بر طرف کردن آن نجاست وآلودگی از خویش است.

روزی از شیعه ای پرسیدم :چرا شما این گونه به مسیحیان مینگرید؟

او گفت :پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم ،انسانی حکیم بود ومیخواست که هر کافری را تحت فشار ادبی قرار دهد تا در اثر احساس تنگنا ووحشت به سوی خدا ودین صحیح الهی هدایت شود،همانگونه که حکومتها هر گاه از انسانی ،احساس خطر کنند ،اورا در محاصره وتنگنا قرار میدهند تا از نا فرمانی وخطر به جانب فرمانبرداری وپیروی سر فرود آورد.

البته منظور از نجاست وپلیدی را که یادآور شدیم،پلیدی معنوی است نه آلودگی مادی آشکار  واین اعتقاد را تنهانسبت به مسیحیت ندارند بلکه مسلمانان،هر کافری را گر چه مجوس واز مردم ایران باستان هم باشد،نجس وپلید میدانند.

به آن شیعه گفتم:خوب،ولی چرا مسیحیان را نجس میدانید وحال آن که اینها به خدا ورسالت و روز قیامت معتقدند؟!

او گفت:به دو جهت:نخست آن که آنها پیامبر ما را انکار میکنند واین انکارِِِِِ،مستلزم این است که اینها بیامبر ما را دروغگو بدانند وما در مقابل این تهمت،بنا بر قانون عقل،مقابل به مثل می نمائیم وآنها را نجس وآلوده می دانیم چرا که عقل میگوید تو حق داری آزار دهنده خود را بیازاری!.*

حهت دیگر آن اینست که مسیحیان نسبتهای نالایق به بیامبران الهی میدهند،از جمله  این که میگویند: حضرت مسیح (علیه السلام)شراب میخورد،واونفرین شده بود به همین جهت بدار کشیده شد.

با ترس و اضطراب به او گفتم :مسیحیان چنین نمیگویند.

او گفت :«تو نمی دانی واز مسیحیت بی خبری ،آنها در کتاب مقدس خود این مطلب را گفته اند».

من دیگر خاموش شدم وحال آن که می دانستم که او در مطلب دوم خود،یعنی اعدام حضرت مسیح دروغ میگوید.گرچه در مطلب نخستین خود،راست میگفت و من از بیم آن که مبادا به مسیحی بودن وجاسوس بودن ومامور بودن من شک نمایند از طولانی کردن بحث با او خود داری کردم(چراکه از اوان ماموریتم در لباس مسلمان در آمده بودم وهمواره د رانزوای مسلمانی خود را نشان می دادم).

این داستان ادامه دارد....

*این گفتار مطابق دستورات حیاتبخش اسلام نیست،بلکه گزارش یک جاسوس انگلیسی از زبان یک فرد عامی است.بنا بر این دارای هیچ گونه ارزشی نیست.