درباره من : شیعه نستوهی شقایق پیشه است /داغداری مست و عاشق پیشه است /شیعه یعنی داغ حیدر داشتن /داغ عباس دلاور داشتن /کس چو شیعه مرگ را بازی نداد /دار را با خود سرافرازی نداد
پروفایل من : حسین بوربور
| ساعت ٦:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸ |
|
بنام خدا
سلام
در خبر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است که فرمود: روزقیامت برای بندگان خدا در برابر هرروز از ایام عمر، بیست وچهار مخزن به تعداد ساعات شبانه روز گشوده می شود، مخزنی را باز می کنند می بیند پر است از نور وسرور، صاحبش با دیدن چنین صحنه ای، خوشحال وشادمان می شود به حدی که اگر شادی او را بین اهل جهنم تقسیم کنند مات و مبهوت شده درد آتش را احساس نخواهد کرد، این مخزن همان ساعتی است که در آن پروردگارش را اطاعت کرده بود. سپس مخزن دیگری را می گشایند، می بیند تاریک است و گندیده و ترس آور، صاحبش با دیدن این صحنه، آنقدر ترس و زاری او را فرا می گیرد که اگر بر اهل بهشت قسمت کنند، نعمتهایش بر آنان نا خوش می گردد،این مخزن همان ساعتی است که در آن معصیت و گناه مرتکب شده بود. سپس مخزن سومی را باز میکنند، می بیند خالی است نه او را مسرور می کند و نه غمگین.و این همان ساعتی است که وی در آن ساعت خوابیده یا به امور مباح دنیایی مشغول بوده است در اینجا او را تأسف و پشیمانی فرا می گیرد که چرا چنین لحظاتی را از دست داد در حالی که می توانست آن را پر از حسناتی کند که به وصف نیاییند. وآیه شریفه قرآن نیز رساننده همین معناست، آنجا که می فرماید: «ذالکَ یومُ التغابن» آنروز،روز پشیمانی است. یه روز داشتم یه کتاب می خوندم که به این حدیث رسیدم، ناخودآگاه یاد یه خاطره سعید حدادیان افتادم که تو یکی از این روضه هاش تعریف می کرد و میگفت: (ما یه همکلاسی داشتیم تو دوران دبستان که به کند ذهنی زبان زد خاص و عام بود، بعد از این که اون حدیث بالا و این خاطره حاج سعید رو کنار هم گذاشتم یک دفعه این مسئله به ذهنم رسید که اگه تو این روزها که خداوند رحمان مثل اون آقا معلمه همه جوره داره بهمون ارفاق میکنه وبابت همه کارهای معمولیمون مثل خوابیدن و نفس کشیدنهم به پامون ثواب مینویسه، اگه یه آدم رو سیاهی مثل من پیدا بشه و از این روزها هم استفاده نکنه، اون آدم چه افسوسی خواهد خورد؟
التماس دعا
مزدوران انگلیس را در ادامه مطلب بخوانید خاطرات همفر جاسوس انگلیسی
واین جوانک مغرور یعنی محمد ابن عبدالوهاب در فهم کتاب و سنت با تکیه به دریافت خود تکرو بود و زیرآب اندیشه بزرگان اهل سنت را می زد، آن هم نه تنها بزرگان زمان خویش را بلکه اگر بر خلاف برداشت ابو بکر و عمر چیزی میفهمید، دریافت آنها را نیز زیر پا می گذاشت و پشیزی ارزش نمی داد و میگفت : پیامبر فرموده است که من در میان شما کتاب و سنت را باقی می گذارم و نفرموده که : کتاب و سنت وصحابه و مذاهب را بر جای می گذارم . از این رو، پیروی کتاب و سنت واجب و راجح است هر چند آرای مذاهب و صحابه و بزرگان با آن مخالف باشد. روزی در خانه عبدالرضا محفل میهمانی بود، در این میهمانی من و محمد ابن عبدالوهاب و یک عالم شیعی ایرانی بنام شیخ جواد قمی به همراه بعضی از دوستان عبدالرضا حضور داشتیم، در میهمانی بحثی سخت میان محمد و آن عالم شیعی در گرفت که البته من تمامش را بخاطر ندارم؛ ولی بعضی از گوشه هایی از آن مباحثات در خاطرم مانده بازگو میکنم. شیخ جواد قمی به او گفت:اگر تو ادعا داری که آزادی و مقلد نیستی،پس چرا مانند شیعه پیرو علی (علیه السلام) نیستی؟ محمد گفت:برای اینکه علی (علیه السلام) مانند عمر و دیگران است و سخنش حجت نیست و حجت تنها کتاب و سنت است. شیخ جواد گفت:آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله وسلم)نفرموده است که:« من شهر دانشم و علی دروازه آن است» پس همانا پیامبر ( صلی الله علیه وآله و سلم) میان علی ( علیه السلام) و دیگر صحابه تفاوت قائل شده است و برای علی(علیه السلام) امتیازی والا جدای از دیگران اعلان کرده است. محمد گفت:اگر قول علی( علیه السلام) حجت است ، پس چرا پیامبر ( صلی الله علیه و آله وسلم) نگفت کتاب خدا و علی ابن ابی طالب ( علیه السلام ) ؟ قمی گفت : چرا، فرموده است، همانجا که آن حضرت فرمود:کتاب خدا و عترتم اهل بیتم و علی ( علیه السلام ) سید عترت پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم ) است. محمد ابن عبدالوهاب انکار کرد که پیامبر این فرمایش را فرموده باشد، ولی شیخ جواد آن قدر دلیل قانع کننده آورد که محمد ساکت شد و از جواب دادن عاجز شد. ولی محمد بر شیخ جواد اعتراض کرد و گفت: اگر پیامبر فرموده باشد« کتاب خدا و عترت من» پس سنت رسول چه میشود!؟ قمی گفت:سنت رسول همان شرح کتاب خداست، پس چون رسول خدا ( صلی الله علیه و آله وسلم) فرمود:«کتاب خدا و عترت من»، مقصودش این بود که کتاب خدا با شرحش که همان سنت باشد. محمد گفت:آیا کلام عترت شرح کتاب خدا نیست؟پس چه نیازی به خود ایشان بود ؟ قمی گفت:وقتی که پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت فرمود امت به شرح قرآن نیازمند شدند آن هم شرحی که با نیاز های زمانه مطابق باشد و از همین رو ، پیامبر امت را به کتاب خود بعنوان اصل ارجاع داده است و به عترت به عنوان شرح دهندگان آن در حوادثی که پی در پی در زمانه اتفاق می افتد و امت در هر زمان بدانها نیازمند می شوند. من از این بحث و مجادله در شگفت مانده بودم و بسیارهم خوشم آمده بود و دیدم که محمد ابن عبدالوهاب، آن جوانک مغرور و متکبر در نزد شیخ جواد قمی ، آن پیر مرد عالم شیعی ایرانی چگونه همانند گنجشکی در دست صیاد بی حرکت مانده بود. من گمشده ای را که در جستجویش بودم در محمد ابن عبدالوهاب یافتم ، چرا که آزاد اندیشی ، غرور و نفرت او از بزرگان زمانه اش و رأی مستقلش ( که حتی به خلفای چهارگانه در برابر برداشت خودش از کتاب و سنت ، اهمیتی نمی داد )، از برجسته ترین نقاط ضعف او بود که من بدان وسیله می توانستم در او نفوذ کنم و بر او چیره شوم. این جوان خود خواه و مغرور کجا؟! و آن شیخ ترک که من در ترکیه نزد او درس می خواندم کجا؟! چرا که آن پیر ، نمونه ای از گذشتگان و بسان کوهی استوار و پا بر جای بود که کسی بر او چیره نمی شد، او چنان مؤمن و متعبد و پایبند به شریعت اسلام بود که هر گاه نام ابو حنیفه را بر زبان می آورد ( که دارای مذهب حنفی بود ) از جا بر می خواست و وضو می گرفت آنگاه اسم ابو حنیفه را می برد و هنگامی که می خواست کتاب صحیح بخاری را بردارد ( و آن کتابی است بزرگ در نزد اهل سنت که آن را بی نهایت مقدس می دانند) بر می خاست و وضو می گرفت آنگاه کتاب را بر می داشت. اما شیخ محمد ابن عبد الوهاب ، ابو حنیفه را خیلی مورد اهانت و انتقاد قرار می داد و می گفت: من از ابو حنیفه بیشتر می فهمم و معتقد بود که نصف کتاب صحیح بخاری باطل است. من با محمد ابن عبدالوهاب محکمترین پیوندها و روابط را برقرار کردم و به او تلقین می نمودم که تو از علی (علیه السلام) و عمر شایسته تری و اگر پیامبر حاضر بود تو را خلیفه خود می کرد نه آن دو را، من همواره به او می گفتم: (آرزومند و امیدوارم که اسلام به دست تو تجدید شود، چرا که تو تنها منجی هستی که امید میرود که اسلام را از این سقوط ، به جایگاه رفیع خود باز گردانی). من و محمد با هم برنامه گذاشتیم که تفسیر قرآن را در پرتو اندیشه های ویژه خودمان نه در سایه فهم صحابه و مذاهب و بزرگان ، مباحثه کنیم و ما قرآن می خواندیم و در مورد بعضی از نکات آن سخن میگفتیم. من با این کار می خواستم او را به دام بیاندازم و او نیز برای اینکه خود زا بعنوان نمونه ای آزاد اندیش جلوه دهد و اطمینان مرا به خودش بیشتر و بیشتر سازد آرا و نظریات مرا به راحتی می پذیرفت. یک روز به او گفتم : جهاد واجب نیست. او پاسخ داد : چگونه!؟ و حال آنکه خدا فرموده است : با کفار جهاد کن! به او گفتم: خدا میگوید : با کفار و منافقان جهاد کن، پس اگر جهاد واجب است پس چرا پیامبر با منافقان جهاد نکرد؟ او گفت: پیامبر با زبانش با آنها جهاد کرد . من گفتم :پس جهاد با کفار نیز با زبان واجب است. او گفت: ولی پیامبر با کفار جنگ کرد . من در پاسخ گفتم : جنگ پیامبر دفاع از خویشتن بود ، چرا که کفار می خواستند پیامبر را به قتل برسانند پس او هم دفاع کرد. آنگاه محمد ابن عبدالوهاب سرش را بعنوان تصدیق تکان داد . و روزی دیگر به او گفتم: خدا می فرماید:«آنجه از آنها استمتاع کردید بهایش را بپردازید». او گفت:عمر متعه را حرام کرد،وی میگفت: دو متعه است که در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جایز بوده و من آن دو را حرام نموده و کسی را که انجام دهد مجازات می کنم. پس گفتم : تو می گویی که من از عمر داناترم ، پس چرا از عمر پیروی میکنی ؟ پس هرگاه عمر بگوید که متعه را حرام کرده است و حال آنکه پیامبر آن را حلال کرده بود ، پس چرا تو رأی قرآن و نظر پیامبر را ترک میکنی و رأی عمر را می گیری ؟ او ساکت شد و من چون سکوت او را دلیل بر قانع شدنش یافتم و از پیش هم غریزه جنسی او را تحریک کرده بودم و حال آنکه او در آن زمان همسری نداشت ، به او گفتم : آیا من و تو حق نداریم که صیغه بگیریم و از آن بهره مند شویم!؟ او سرش را از روی رضایت تکان داد و من این رضا و رغبت او را بزرگترین دستاورد تلاشهای خود دانسته آن را بی نهایت مغتنم شمردم و با او وعده گذاشتم که برایش صیغه ای جور کنم تا کیفش کوک شود، نهایت تلاش و کوششم این بود که ترس او را از مردم در هم بشکنم ، ولی او با من شرط کرد که این مسئله بین من و او رازی نا گفتنی باقی بماند و آن زن را هم از اسم او آگاه نسازم . من فوراً به نزد یکی از زنان مسیحی رفتم که پیشاپیش برای فاسد کردن جوانان مسلمان از جانب وزارت مستعمرات ، آماده ، کار آزموده ودوره دیده بودند ، و قضیه را مفصلاً برای او بازگو کردم و نام او را صفیه نهادم و در روز مقرر شیخ محمد را به خانه او بردم، در خانه جز صفیه کسی نبود، من و شیخ صیغه عقد را برای مدت یک هفته خواندیم و شیخ هم مهریه او را سکه طلایی قرار داد. آنگاه من از بیرون خانه و صفیه از داخل خانه ، شیخ را برای نقشه های خود آماده می کردیم. بعد از آنکه صفیه با ربودن عقل و هوش محمد آنچه می خواست از او بدست آورد و محمد نیز شیرینی مخالفت اوامر شرعیه را در زیر چتر اجتهاد و استقلال اندیشه و آزادی چشید ، من در روز سوم از متعه ، با محمد بحثی طولانی راجع به حرام نبودن شراب نمودم و هر چه او به آیات قرآنیه و احادیث نبویه استدلال می کرد من شبهه می انداختم و سر انجام به او گفتم : میگساری و شرب خمر معاویه و یزید و خلفای بنی امیه و خلفای بنی عباس بر کسی پوشیده نیست، آیا ممکن است که همه اینها گمراه باشند و تو به تنهایی درست اندیش و راست روش باشی !؟ بدون شک آنها کتاب خدا و سنت پیامبر را بیش از من وتو میفهمیدند و همین میگساری آنها با وجود آن که کتاب و سنت را بیش از دیگران می فهمیدند خود از جمله دلائلی است که آنها شرب خمر را بنا بر کتاب وسنت حرام نمی دانستند و برداشت آنها از آیات و روایات کتاب و سنت کراهت بوده است و بس ، و در کتابهای مقدسه یهود ونصاری نیز نصوص و شواهدی بر حلال بودن شراب وجود دارد پس آیا ممکن است که شراب در یک دین حرام باشد و در دین دیگر حلال !؟و حال آنکه همه ادیان از یک خدا نازل شده است!؟ دیگر اینکه راویان آورده اند که عمر شراب می نوشیده تا اینکه آیه «فهل انتم منتهون»نازل شد و اگر شراب حرام می بود هر آینه پیامبر او را مجازات می نمود . پس مجازات نکردن پیامبر ، دلیل بر حلال بودن شراب است. محمد ابن عبدالوهاب سرا پا گوش بود و با تمام وجودش القائات مرا به نقد جان می خرید سپس با اندوه نفسی کشید و گفت : البته در پاره ای از اخبار ثابت است که عمر شراب را به وسیله آب ، ضعیف و بی جان مینمود آنگاه آن را می نوشید و توجیه می کرد که شراب به سبب مسکر بودنش حرام است وبس و بدون این ویژگی حرمتی ندارد. آنگاه شیخ محمد در ادامه سخنش گفت:عمر این مطلب را درست فهمیده بود ، چرا که قرآن می فرماید :« همانا شیطان دوست دارد که دشمنی و کینه در میان شما بیندازد به وسیله شراب و قمار و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد»پس اگر شراب مست کننده نباشد این اموری که در آیه ذکر شده ، از آن بدست نمیاید در نتیجه دستور باز دارنده ای راجع به نوشیدن آن ، زمانی که مستی آور نباشد، وجود ندارد. من به صفیه ماجرا را باز گو کردم و به او تأکید کردم که دفعه آینده حتماً شیخ محمد را با شراب غلیظ سیراب کند! او نیز همان کار را کرد و برایم باز گو کرد که این دفعه همه آن را سر کشید و چیزی از شراب غلیظ را باقی نگذاشت، عربده سر داد و با او چندین مرتبه در آن شب نزدیکی نمود و من نیز آثار ضعف و بی حالی را فردای آن شب در او یافتم و بدین طریق من و صفیه کاملاً بر شیخ چیره شدیم. وچقدر شگفت انگیز بود زرین کلامی که وزیر مستعمرات هنگام وداعش با من به زبان آورد که : «ما اسپانیا را به وسیله شراب و زنا از چنگال این کفار باز گرفتیم . پس اینبار باید که دیگر سرزمینها را نیز با همین دو نیروی بزرگ از ایشان باز ستانیم». یک روز من با شیخ راجع به روزه صحبت کردم و به او گفتم : قرآن می فرماید « اگر روزه بگیرید برای شما بهتر است » و نفرموده است که روزه بر شما واجب است پس روزه در شرع اسلام امری مستحب است و واجب نیست. او نسبت به این شبهه مقاومت نشان داد و به من گفت : ای محمد تو می خواهی مرا از دینم بیرون سازی ؟ به او گفتم ای فرزند عبدالوهاب دین چیزی جز صفای دل و سلامت روح نیست و با دیگران هم دشمن نبودن ، آیا پیامبر نفرموده است که دین محبت است؟ و آیا خدا در قرآن حکیم نفرموده است :«خدا را پرستش کن تا زمانی که مرگ تو را دریابد». پس هنگامی که انسلن یقین به خدا و روز قیامت پیدا کرد و دلش پاک و رفتارش پاکیزه شد از بهترین مردم خواهد بود. اما او سرش را از روی اعتراض و مخالفت جنبانید. یکبار دیگر به او گفتم : نماز واجب نیست. او پرسید:چطور؟ گفتمش:برای اینکه خداوند در قرآن می فرماید:«نماز را به سبب این که مرا به خاطر آوری بخوان»،پس مقصود از نماز به خاطر آوردن خداوند متعال است پس تو باید سعی کنی که خداوند را به خاطر داشته باشی نه آن که نماز خوانی. شیخ پاسخ داد: آری من نیز شنیدم که یکی از علما در اوقات نماز ، بجای آن که نماز بجای آورد ، خداوند متعال را یاد می نمود . من از این پاسخ او بی نهایت شادمان شدم و شروع کردم به پروردن و بزرگ جلوه دادن این نظریه او تا اینکه باورم شد که مغزش را بکار گرفته ام و بعد از آن فهمیدم که او گاهی به امر نماز اهمیت نمیدهد وگاهی نماز می خواند و گاهی نمی خواند به ویژه صبح که غالباً از او فوت میشد به دلیل آن که من تا نیمه های شب با او بیدار می نشستم از این رو نزدیک صبح بی رمق می شد و برای نماز بر نمی خواست . من بدین گونه به آرامی و به تدریج ردای ایمان را از دوش شیخ بر می کشیدم. روزی خواستم که با او راجع به پیامبر سر بحث را باز کنم اما او در برابر من سخت ایستادگی کرد و مرا تهدید کرد که اگر دوباره راجع به این موضوع سر سخن باز کنم با من قطع رابطه خواهد کرد. من ترسیدم از اینکه آنچه مدتها آن را با تلاش بسیار بنا کرده ام با یک بی احتیاطی در هم ریزد .از این رو، دیگر راجع به پیامبر بحثی را نگشودم.ولی سعی کردم تا خود بزرگ بینی را در او تقویت کنم در اینکه برای خود مذهب سومی غیر از مذهب سنی و شیعه بسازد. وی از این تلقینات من با تمام وجودش استقبال می کرد از آن رو غرور و آزاد اندیشیش را سیراب می کرد . و با یاری صفیه که ارتباطش با او پس از هفته اول ازدواج موقت به واسطه چند نوبت دیگر از این نوع ازدواج همچنان ادامه داشت شیخ را کاملاً رام کردیم . یک روز به شیخ گفتم : آیا درست است که پیامبر در میان یاران خود برادری ایجاد کرد؟ پاسخ داد : آری. پرسیدم:آیا احکام اسلام موقت است یا دائم و همیشگی است؟جواب داد:البته دائمی است، چرا که پیامبر می فرماید:« حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه» حلال پیامبر تا روز قیامت حلال است و حرام او تا روز قیامت حرام است. من گفتم: پس من و تو عقد برادری می بندیم. ما با هم عقد برادری بستیم و از آن زمان همه جا و همه وقت خودم را تابع او قرار دادم و سعی می کردم که درختی که نشانده ام میوه دهد. آن درختی که گرانبها ترین روزهای جوانیم را به پایش ریختم. من هر ماه نتایج تلاشهایم را به وزارت مستعمرات می نوشتم- چنان که از زمانی که از لندن بیرون آمدم بدین روش عادت کردم- در پاسخ ، نامه هایی بس تشویق و ترغیب کننده دریافت می داشتم. من و شیخ محمد ابن عبدالوهاب در راهی که برایش کشیده بودیم، به سرعت سیر می کردیم و من در سفر و حضر او را تنها نمی گذاردم و مأ موریت من آن بود که روحیه استقلال و آزادی و بی قیدی و حالت شک وتردید را در او بپرورانم و همیشه او را به آینده ای در خشان مژده می دادم و روحیه آتشین و نفس انتقاد گرش را می ستودم. روزی برایش خوابی سرهم کردم و به او گفتم: دیشب در خواب رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم )را دیدم و بدان گونه که از منبریها شنیده بودم پیامبر را برایش توصیف کردم که بر منبر نشسته بود و عده ای از علما بر گردش بودند که هیچ یک رانمی شناختم و در آن هنگام تو را دیدم و که داخل شدی و چهره ات نورانی بود. هنگامی که به خدمت رسول الله(صلی الله علیه و آله وسلم) رسیدی پیامبر به احترام تو برخاست و میان دو چشمت را بوسید و به تو فرمود: (ای محمد!) تو همنام منی و وارث علم منی و در اداره امور دین و دنیا قائم مقام و جانشین منی.
پس تو گفتی: ای رسول خدا! من می ترسم که علمم را بر مردم بنمایانم. رسول الله فرمود: مترس که همانا تو از والا مقامانی! وقتی محمد خواب را شنید، نزدیک بود که از خوشحالی پرواز کند و مکرر از من می پرسید: آیا واقعاً در دیدن چنان خوابی به او راست گفته ام یا نه؟ |


و هر سال رو دو بار یا بعضاً سه بار میخوند و بعد از دو یا سه سال با کمک معلمین و یاری مدرسه و ... نا پلئونی قبول میشد و می رفت به سال بعد یه روز خودش تعریف میکرد و میگفت: سر جلسه امتحان ثلث سوم علوم نشسته بودم که دیدم اصلا از محتویات ورقه به هیچ وجه سر در نمی آورم به همین خاطر به مدت 20 دقیقه به در و دیوار سالن نگاه میکردم که بالاخره یکی از مراقبین متوجه قضیه شد و اومد جلو و به من گفت که چرا نمی نویسی ؟ منم گفتم که بلد نیستم. اونم که انگار دلش برای ما سوخته بود شروع کرد به گفتن پاسخ سؤالها، که بازم متوجه شد که من همچنان در حال نگاه کردن به خودش هستم، این شد که یک دفعه با عصبانیت گفت: پس چرا نمی نویسی؟ منم با خونسردی تمام جواب دادم که:آخه آقا این چیزا که شما میگید من املاء اونهارو هم بلد نیستم. این شد که آقا معلم با یک نگاه حاکی از تمسخر ورقه منو گرفت و شروع کرد به نوشتن پاسخها).