یوم التغابن
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۸  

بنام خدا

 

 

سلام

 

در خبر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل شده است که فرمود:

روزقیامت برای بندگان خدا در برابر هرروز از ایام عمر، بیست وچهار مخزن به تعداد ساعات شبانه روز گشوده می شود، مخزنی را باز می کنند می بیند پر است از نور وسرور، صاحبش با دیدن چنین صحنه ای، خوشحال  وشادمان می شود به حدی که اگر شادی او را بین اهل جهنم تقسیم کنند مات و مبهوت شده درد آتش را احساس نخواهد کرد، این مخزن همان ساعتی است که در آن پروردگارش را اطاعت کرده بود.

سپس مخزن دیگری را می گشایند، می بیند تاریک است و گندیده و ترس آور، صاحبش با دیدن این صحنه، آنقدر ترس و زاری او را فرا می گیرد که اگر بر اهل بهشت قسمت کنند، نعمتهایش بر آنان نا خوش می گردد،این مخزن همان ساعتی است که در آن معصیت و گناه مرتکب شده بود.

سپس مخزن سومی را باز میکنند، می بیند خالی است نه او را مسرور می کند و نه غمگین.و این همان ساعتی است که وی در آن ساعت خوابیده یا به امور مباح دنیایی مشغول بوده است در اینجا او را تأسف و پشیمانی فرا می گیرد که چرا چنین لحظاتی را از دست داد در حالی که می توانست آن را پر از حسناتی کند که به وصف نیاییند.

وآیه شریفه قرآن نیز رساننده همین معناست، آنجا که می فرماید: «ذالکَ یومُ التغابن» آنروز،روز پشیمانی است.  

یه روز داشتم یه کتاب می خوندم که به این حدیث رسیدم، ناخودآگاه یاد یه خاطره سعید حدادیان افتادم که تو یکی از این روضه هاش تعریف می کرد و میگفت:

(ما یه همکلاسی داشتیم تو دوران دبستان که به کند ذهنی زبان زد خاص و عام بود،یول و هر سال رو دو بار یا بعضاً سه بار میخوند و بعد از دو یا سه سال با کمک معلمین و یاری مدرسه و ... نا پلئونی قبول میشد و می رفت به سال بعد یه روز خودش تعریف میکرد و میگفت: سر جلسه امتحان ثلث سوم علوم نشسته بودم که دیدم اصلا از محتویات ورقه به هیچ وجه سر در نمی آورم به همین خاطر به مدت 20 دقیقه به در و دیوار سالن نگاه میکردم که بالاخره یکی از مراقبین متوجه قضیه شد و اومد جلو و به من گفت که چرا نمی نویسی ؟ منم گفتم که بلد نیستم. اونم که انگار دلش برای ما سوخته بود شروع کرد به گفتن پاسخ سؤالها، که بازم متوجه شد که من همچنان در حال نگاه کردن به خودش هستم، این شد که یک دفعه با عصبانیت گفت: پس چرا نمی نویسی؟ منم با خونسردی تمام جواب دادم که:آخه آقا این چیزا که شما میگید من املاء اونهارو هم بلد نیستم. این شد که آقا معلم با یک نگاه حاکی از تمسخر ورقه منو گرفت و شروع کرد به نوشتن پاسخها).

بعد از این که اون حدیث بالا و این خاطره حاج سعید رو کنار هم گذاشتم یک دفعه این مسئله به ذهنم رسید که اگه تو این روزها که خداوند رحمان مثل اون آقا معلمه همه جوره داره بهمون ارفاق میکنه وبابت همه کارهای معمولیمون مثل خوابیدن و نفس کشیدنهم به پامون ثواب مینویسه، اگه یه آدم رو سیاهی مثل من پیدا بشه و از این روزها هم استفاده نکنه، اون آدم چه افسوسی خواهد خورد؟افسوسافسوس

 

التماس دعا   

 

 مزدوران انگلیس را در ادامه مطلب بخوانید



 
به نظر شما.....؟
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸  

به نام خدا

سلام

با توجه به این که به این اعیاد شعبانیه نرسیدم به خاطر همین فقط صمیمانه بهتون تبریک می گم.

و اما بعد:

یکی از این روزها که مردم مشغول تدارک برای برپایی مراسم نیمه شعبان بودند تو یکی از خیابونهای شهر منتظر کسی بودم که سعی و تلاش یک سری جوون برای نصب یه پلاکارد توجه منو به خودشون جلب کرد.

خلاصه بعداز دقایقی که با سختی فراوان تونستند پلاکارد رو نصب کنند متوجه یه چیز نه چندان جالب تو متن پلاکارد شدم که منو خیلی به فکر واداشت به خاطر همین براتون می نویسم تا شما هم نظر بدین.

متن پلاکارد این چنین بود:

«میلاد باسعادت یگانه منجی عالم بشریت اعلی حضرت همایونی حضرت صاحب الزمان (عج) بر تمام شیعیان جهان مبارک باد»

حالا شما بگین به نظر شما چرا؟

بگذریم و بریم سراغ مستر همفر ببنیم چه بر سر ایشون اومده

مزدوران انگلیس



 
...پس وای بر ما مسلمانها
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱  

به نام خدا

بازم سلام

قبل از اینکه مطلب این هفتمو شروع کنم ولادت با سعادت مولا الموحدین امام العارفین اسدالله الغالب امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(علیه السلام )وفرزند بزرگوارش امام  محمد التقی الجواد(علیه السلام)را به همه شما محبین اهل بیت علیهم السلام تبریک عرض میکنم.

بی مقدمه بریم سر اصل مطلب .واما ادامه داستان:

مزدوران انگلیس



 
...پس وای بر ما مسلمانها
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٦  

به نام خدا

 

 

با سلام

 

قبل از اینکه مطلب این هفته رو شروع کنم اول ازهمه یه تبریک بهتون بده کارم بابت میلاد امام محمد باقر علیه السلام ویه تسلیتم بابت شهادت امام علی النقی علیه السلام .

بعداز اونم یه مطلبی رو باید به خدمت خواهر یا برادر عزیزم که به ما لطف کردند و با نام آذین پیام گذاشتندومارو راهنمایی کردند باید عرض کنم که:خواهر یا برادر عزیزم به نظر من ما هرچه چوب میخوریم دقیقا از همی جاست که حیله ها ونیرنگهای دشمنامونودست کم گرفتیم وپیش پا افتاده فرض کردیم وهمین موجب شد که دشمن تونسته به راحتی به عمق وجود سرزمینهای اسلامی نفوذ کنه وباعث فقر و بدبختی یا به قول شما فساد و فلاکت بشه پس توصیه من به شما خواهریا برادرعزیز اینه که حتی این چیزهای به قول شمامعمولی رو یه کمی جدی بگیریم تا بتونیم به موقع جلوی هر گونه ضرر رو بگیریم.

مزدوران انگلیس

واما ادامه داستان:



 
... پس وای بر ما مسلمانها
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩  

به نام خدا

دوستان سلام

ما بازم اومدیم و یه مطلب جدید.

شاید تا الان (یا به قول یکی از دوستان الون) از خودتون پرسیده باشید که چرا یه همچین عنوانی برای مطلب این دفعه انتخاب کردم.

بامن حرف نزننه نه نه خودتونو اصلا خسته نکنید، خودم الان بهتون میگم.راستشو بخواهید از امروز میخوام یکسری خاطرات یه جاسوس انگلیسی رو براتون بنویسم که ماموریت داشت که در ممالک اسلامی نفوذ کنه و برای این نفوذ وایجاد تفرقه بین مسلمو نا دست به هر کاری میزنه وتن به هر کاری میده تا بتونه به نتیجه برسه.

من خودم از این داستان چند نتیجه گرفتم واز شما عزیزانم انتظار دارم که این پستها رو تا آخر بخونید و مطالب رو تا آخر دنبال کنید نتیجه هایی که گرفتید برای ما بنوسید که ما هم یه چیز جدید تر یاد بگیرم.

در ضمن بیشتر دوست دارم اونایی بخو نند که خیلی سینه چاک آمریکا و انگلیسند و فکر میکنند که با اوومدن اونا تمام مشکلات ما حل میشه.بازنده

ولی خدا وکیلی تا آخرش بخونیدا:

                                                      مزدوران انگلیس

 



 
عصر جمعه - درد سر یا درد دل
ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤  
به نام خدا
پس از عرض سلام و تبریک به مناسبت سالروز تولد دلیل آفرینش عالم هستی،ام ابیها،حضرت فاطمه زهرا سلام ا... علیها ،میخواستم بعنوان اولین پست وبلاگم (که اتفاقا مصادف شده بود بامیلاد بانوی دو عالم،که ماهم اونو به فال نیک گرفتیم)چگونگی ایجاد وبلاگم رو براتون بنویسم.
واما بعد. ماجرای وبلاگ نویسی ما از اونجا شروع شد که یک روز عصر جمعه ، طبق معمول همه عصرهای جمعه که بد جور حالمون گرفته بود ، بلند شدیم و از خونه زدیم بیرون و از قضا فیلمون یاد هندستون کردو رفتیم سراغ یار گرمابه و گلستانمون یعنی مش حسین آقای مداحی که شنیده بودیم در جمع وبلاگ نویسان سری تو سرها داره و برای خودش  کسی شده و سایتی راه انداخته وخلا صه  دفتر و دستکی به هم زده .
القصه ؛ حضرت آقا  اونقدر تو کارش حرفه ای بود که تو یه چشم به هم زدن (به قول بچه ها تو سیم ثانیه) مخ مارو زد که :
ای آقا چه نشسته ای که عصر عصر اطلاعات و همه دارن تو اینترنت دیزی دو نفره میخورند وگل یا پوچ بازی میکنند وتو هنوز مشغول دیدن فیلمهای vhs دوره دقیانوسی.
ما هم که حول شده بودیم و دست و پامونو گم کرده بودیمو فکر کردیم که جنایتی مرتکب شد یم،  گفتی که خوب حسین جون باید چی کار کنیم تا تبرئه شیم داداش.
اونم نه گذاشت ونه برداشت و گفت  که بیا تا برات وبلاگ درست کنم که تو هم به جمع وبلاگ نویسان بپیوندی.
ماهم که همیشه گردنمون از بشکه هم نازک تره و هر چی حسین آقا بگه دربست و بدون چک و چونه قبول میکنیم ، اینبار هم مثل همیشه  همین کارو کردیم و گفتیم: خوب حالا باید چکار کنم ؟ اونم گفت  هی چی تو فقط بنشین و بنگر ما هم نشستیم و نگریستیم که حسین آقا  رسید به قسمت اسم وبلاگ ، که تازه به این فکر افتادیم که اصلا تو این وبلاگ چی میخواهیم بنویسیم؟
بعد از یه عالم فکر کردن  وبا خود کلنجار رفتن  به این نتیجه رسیدم که این بهترین فرصت برای نوشتن در مورد اهل بیت وخلاصه تبلیغ اسلام وتشیع (در حد توان این حقیر ) است،و از اونجاکه این خاندان ،عشق عالم هستی اند و از طرفی دیگر ماهم که اهل نوشتن با ادبیات صحیح نیستیمو اصلا  بلت نیستیم که خیلی قشنگ بنویسیم و خلاصه از هر جا و هر کس که چیزی دیدیم و شنیدیم و خوندیم و با هر لحن و زبانی رو میخوایم براتون نقل قول کنیم به این نتیجه رسیدم که اسمش رو بذاریم کشکول عشق.
واین گونه شد که وبلاگ شخصی ما با نام وتوکل به خداوند متعال وتوسل به ائمه اطهار علیهم السلام و به عشق  آقا امیر المؤمنین استارت زده شد وکشکول عشق نام گرفت.
به این امید که سید و مولای ما آ قا امیر المؤمنین وفرز ندان بزر گوارش مارو یاری کنند تا من حقیر سرا پا تقصیر بتوانم قدمی هر چند کوچک در راه نوکری وخدمت گذاری این بزرگواران بردارم واسم مارا هم در لیست خادمین (ولو گنهکار ) خود قرار دهند.
به امید آن روز که دنیا زیر سایه پرچم فرزند بزرگوارش قرار گیرد وآدمیان از صلح و صفا و صمیمیت حکومت بر حقش مستفیض گردند.انشاء ا...